تبليغاتX
غریبه



























غریبه

قصه دلتنگیهای امیر

بغضم را فرو می خورم دیگر بس است.باید برای این شانه های شکسته که سال هاست انتظارمی کشند  و برای این چشم های سپید که روزگاری پناه هزار غزال وحشی بودند فکری کرد.  سرم سنگینی می کند انگار هزار پروانه در مرز تولدند و روزنه ای نیست.راهی نشانم بده کنارم بنشین نترس.شانه به سری زخمی ام که از هراس بادی بازیگوش بر گیسوان انبوهت افتاده ام.شانه هایم را ببوس رد زخم های روی دستم را جای بال های از کف داده ام را...  کجا به خاک افتاده ام؟ در اولین حادثه عشق بود؟نمی دانم...همین قدر می دانم که تنهایم. درست مثل ماهیانی که هر شب خواب دریا می بینند و گرفتار برکه ای کوچک اند. ماه نه ستاره نه به سوسوی سرابی هم می توان دل خوش بود.حیف دلم سخت گرفته است وگرنه دلم حرف های زیادی برایت دارد و این اشک ها فرصت نمی دهند. باشد برای بعد. این بار هم به اینجا که رسیدم بغضم شکست...

                                              

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 19:51 توسط امیر| |

همه چیز رو به راه است !نگران من نباش ...تنها ،گاهی بغضی می آید.
خاطره ای روی گونه هایم می لغزد چین و چروک های چهره ام را می نوازد و می افتد به دامن دلتنگی هایم !و دلم مثل ماهی بیقرار تشنه ای با اشک ها جان می گیرد ...
نگران من نباش ...همه چیز رو به راهست !موهایم بوی زمستان می دهد و دست هایم مثل شاخه های درختان سرمازده خشک و بی حاصل شده اند ...
چشم هایم مثل دو تخته سنگ که هر لحظه بیم سقوطشان باشد بر صورت استخوانی ام سنگینی می کنند ...ترک خورده ...در آستانه ی ریختنم !
نگران من نباش ...همه چیز رو به راه هست !آنقدر ها هم تنها نیستم !قاصدک ها هنوز گاه و بیگاه خودشان را به پنجره ام می کوبند ...و گنجشک ها به هوای دانه ای سری به خانه ام می زنند ...پیر شده ام ...به اندازه ی هزار سال درد ...خستگی ...

اما نگران من نباش ...قول می دهم زودتر از آخرین باران پاییزی خیال رفتن به سرم نزند ...یا تو زودتر خواهی آمد یا باران ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 17:1 توسط امیر| |

 کسی دارد خودش را به پنجره می کوبد ...کسی صدایم می زند ...خودم را به پنجره می رسانم ... می گشایمش ...باد خودش را در آغوشم می افکند و چشمانم را پریشان می کند ...می گذارم صورت خیسم را نوازش کند ...باران می گیرد و آه ...که دلتنگی همیشه دامن من را! دستم را به سوی آسمان دراز می کنم و قطره های باران را در آغوش می کشم مثل چشم انتظاری که مسافر هزار ساله اش را ! 

باران می بارد ...و من دوباره اشک هایم را به گردن آسمان می اندازم .نمی دانم روزی دست های من نیز مثل دست های عشق سبز خواهند شد ؟ در میان همهمه های باد و باران ...یک نفر صدایم می کند ...چشمی نیست ...رهگذری نیست ...و حتی رد پایی به چشم هم نمی آید ...خوب می دانم که روزی از این همه دلتنگی دیوانه خواهم شد ...و آن صدای مبهم ناشناس تا همیشه خود را به من نشان نخواهد داد ...خوب می دانم که سهم من زندگی تنها صدایی و گذری است ...

پنجره ها تکان می خورند ...کسی دارد خودش را به شیشه می کوبد و اشک هایش برگونه های سرد و خشک پنجره جاری می شود ...سراسیمه می دوم ...پنجره را می گشایم ... کسی نیست ...چشم هایم را می بندم ...اشک و باران دوباره تنهایی ام را پر می کنند ...
قرار نیست تاب بیاورم این نامربوطِ ممکن زندگی را که دیگر از شیرین های کنار و کرانش دلم به هم می خورد در این اوقات تنها به این دلخوشم که راه می روم و راه می روم و راه که پیاده گز می کنم مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودنِ ناروشن را و نابود می کنم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 17:54 توسط امیر| |

میدونم دیر کردم برای خط خطی اینبارم.اما فکر میکردم اینبار نوشته ام جور دیگه باشه ولی........

.

آسمان دیگر برای من ستاره ای ندارد.ستاره هایی که درگذشته یکی یکی برای من چشمک می زدند.امروز ستاره من نوری ندارد. هر شب در آسمان می گردم تا شاید ستاره ام را ببینم که چشمک بزند اما دریغ... فقط سیاهی نصیب من می شود.تا کی باید را ههای آسمان هارا در تاریکی شب به دنبال نوری طی کنم.دیگر خسته شده ام خسته ام از دیدن رد پاهایم که آسمان را برای پیدا کردن ستاره ام سپری کرده اند.

شاید باید در جایی دیگر به دنبالش بگردم. کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده ام .چه شب هایی که در تاریکی های غربت به دنبال نوری گذرانده ام اما چشمانم در حسرت دیدن ذره ای نور خشک شده اند. از پنجره اتاقم باران را می نگرم که آهسته آهسته رد پاهایم را که به دنبال روزنه نوری بود با خود می شوید و می برد. دیگر نمی توانم ادامه دهم.

آن قدر مسیر آمدنت را رفته و آمده ام که دیگر توانی برایم نمانده. شاید باد برایم خبری داشته باشد. سال هاست که منتظرم اما نشانی از باد نیست. گویی او راهش را گم گرده در این آسمان بی کران.اما من تا آخرین لحظه ها هم در انتظارش خواهم ماند. دیگر دیر شده است باید راه دیگری را برگزینم که از این تاریکی های غربت بگریزم اما کدامین راه. آیا راهی هم برایم باقی مانده است. نمی دانم...

اما این را خوب می دانم که باید به دنبال ستاره ای گشت که فقط برای خودم چشمک یزند. ستاره هایی که پرنور هستند برای همه چشمک می زنند. اما من ستاره ای را می خواهم که چشمکش فقط برای من باشد... آیا این ستاره را خواهم یافت یا در انتظارش باید سال های سال در انتظار بمانم...ستاره ای که من هم برایش تک ستاره باشم...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:35 توسط امیر| |

رسم عاشقی این نیست که تک و تنها بسوزی و دیگر نمانی.کاش می دانستیم که زودتر از ما عشق است که برای دوری ما می سوزد و می سازد. کاش می فهمیدیم که قدر بودن قدر عاشقی قدر عشق چیست و چه قدر است.کاش بی راه نمی رفتیم و چون روز اول عاشق می ماندیم.بازی با عشق قشنگ است بازیگری حرفه ای می خواهد.اما قسم که حقیقت عشق وجود هر گونه بازی و بازی سازی را بی نیاز از دروغ و نیرنگ می سازد. نمی دانم  بلد نیستم! من نمی دانم دل سوختن برای چیست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم .برای او برای بودن با او و دور ماندن از او. می سوزم آری اما نه به درد این بازیگر قهار و خوش رنگ زندگی نه به سختی و دل تنگی نمادین این دنیای پوشالی. آری می سوزم از درد دور بودن و عاشقی از غم اشک و سردی. می سوزم اما نمی دانم چرا؟ خودی برایم دیگر نمانده است نمی خواهم خودی را که مرا از عشقم دور می سازد نمی خواهم .می سوزانمش آری می سوزانمش هر دل و هرنگاهی را که مرا از عشقم دور سازد و می بوسم می بویم می جویم دلی را دستی را سخنی را نگاهی را هر نسیم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزدیک تر سازد. من بنده عشقم بنده عاشقی .تنهایی محیطی است که یک باره تمام افکار وحشی به ذهنم هجوم می آورند. آن گاه در حالی که در این مرداب عظیم دست و پا می زنم فکر می کنید که چگونه می توانم خود را از این سیل خروشان تنهایی و گردباد وحشی نجات دهم. تنهایی محیطی است که شاید مرا بترساند اما باید راهی برای گریز وجود داشته باشد. راهی نه برای گریز از تنهایی بلکه برای گریز از ترس.                    بعضی می گویند: "تنهایی بد دردی است" اما این طور نیست. اگر معنای کامل آن را بدانید می توانید از آن استفاده کنید.تنهایی محیط خوبی است اگر ذهن خود را با او تنها بگذارید آن گاه نور عشق را حس خواهید کرد و  عطر او در جانتان پراکنده خواهد شد. آن وقت می بینید که دیگر خودتان نیستید. چیزی درونتان می شکند خرد می شود و از صدای شکستن آن به خود می آیید. از ته دل فریاد بر می آورید . نه نیازی به فریاد نیست شما می خواهید صدایتان به گوش او برسد اما نیازی به فریاد نیست. حتی اگر زمزمه هم کنید او می شنود و می پذیرد.چرا؟ به خاطر اشک های پاکتان که قطره قطره روی گونه هایتان می چکد و چون چشمه می جوشدو همچون رود اما بسیار کوچکتر سرازیر می شود. به گواهی دل های با محبتتان که در سینه با شوق می تپد. به گواهی دستانتان  که به سوی او در انتظار دیدنش خسته و افسرده شده اند.او شما را خواهد پذیرفت. آری خواهد پذیرفت همیشه در خلوت تنهایی خود مهمان سکوت شیشه یش...
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 22:14 توسط امیر| |


سال نو بر همه دوستان مبارک
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:28 توسط امیر|

چشمانم دیگر رنگ و رویی ندارند. چشمانی که از پس سال ها انتظار رنگی جز تاریکی تنهایی را نمی بینند.چشمانم را بسته ام چشمانی که جز تاریکی غروب عشق چیزی را نمی بینند.تا کی چشمانم را به امید دیدن تو باز بگذارم.

شب های تنهایی ام را به امید لحظه ای با تو بودن سپری می کنم. تا کی این بغض شیشه ای را در گلویم حبس کنم.شاید دیگر فرصتیبرای انتظار نمانده.سکوت عشق مرا می خواند.دستانم را به او می سپارم تا شاید دست هایت را در تاریکی عشق به من بسپارد.

دریای عشق روزی از سرازیرشدن اشک های تنهایی من سیراب می شد اما اکنون اشکی برای من نمانده که در راه عشق سرازیر شود.هر شب از پشت پنجره اتاقم به کوچه ای می نگرم که سال هاست چشم انتظار عبور رهگذری از دیار غربت است.
دفتر خاطراتم دیگر برگ هایی برای نوشتن روزهای انتظارم ندارند.شاید دیگر نوبت من رسیده است که درآتش عشق مانند پروانه ای که به دور شمع پر پر می زند بسوزم.نفسی برایم باقی نمانده که کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده و به تو برسم.

باید به دنبال راه دیگری بود راهی که ممکن است هیچ وقت به پایان آن نرسم.
سرگذشتم را به یاد آور عشق با من چه کردی که اکنون نایی برای ماندن ندارم.
من از دوراهی تنهایی و تو تنهایی را بر می گزینم و از این مسیر به تو می رسم.چه کوچه های غریبی است که در تنهایی سکوت می گذرانم.اما نوری سیاه مرا به گذراندن کوچه های تنهایی امیدوار می کند.

آیا خواهم توانست این کوچه های غریب را سپری کنم. نمی دانم... شاید نتوانم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:40 توسط امیر| |

امروز تهران بارانیست.....

باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من

زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید...

آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند...


نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 15:17 توسط امیر| |

دستم را به دست باد می دهم و شانه به شانه بید مجنون پریشان تو می شوم. ترانه خوان باد می شوم و تا فصل آمدنت به تماشای برگ ها می نشینم.  عاشق نشده ای که دریابی با افتادن برگی هم می توان مرد.عاشق نشده ای که بفهمی انتظار چه قدر غم انگیز است.نمی دانم چه قدر خواهم توانست که دوری تو را تحمل کنم.وقتی چشمانم را می بندم تو در اعماق وجودم نمایان می شوی. می خواهم برای همیشه با چشمان بسته بخوابم تا تو را ببینم امافقط یک لحظه یک لحظه که چشمانم باز می شود تمام این رویاها به پایان میرسد. 

  وای بر من چه بر دلم خواهد گذشت در این روزهایی که در راه است... من که بهارها را هم به شوق دیدنت تا خود سپیده شکفتن تا انتهای کوچه های باران زده ی رو به اقاقی ها با خیال سایه ات دویده ام.   

  دریغ که رنگین کمان پس از بارانی پیدا و ناپیدای من!  غزال این دل  تنها غزل نمی داند. چند غروب را به سپیده سرایم تا تو بیایی و قرار این دل بی قرار شوی...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:11 توسط امیر| |

دانی که کیست زنده ؟

آن کو ز عشق زاید‏

اگر عشق عشق باشد چگونه می‌تو ان به غیر از معشوق اندیشید؟  چگونه می‌توان عاشق و معشوق و

عشق را از هم جدا کرد؟ آن که می‌گوید زمانی عاشق بودم یا زمانی معشوقی داشتم و اکنون ...، او اصلا

عشق نمی‌داند. همه زیبایی عشق به جاودانگی آن است و سخن همان است که فروغ گفت: "اگر عشق

عشق باشد، زمان حرف احمقانه‌ای است."

گویند اگر عشق بیاید چنان بر عقل سیطره یابد که عقل را در هم میکوبد و چشمان خرد را کور می‌سازد. ولی

من می‌گویم  اگر عشق عشق باشد کوری‌اش نیز روشنایی است، هزار برابر روشنای چشمان نیم سوی آنان

که عشق را نمی‌دانند. اگر عشق عشق باشد بال میدهد. بالی برای پرواز در سرزمینی به نام محبت که

عطرش با عطر بهشت برابری می کند و نسیمش با نسیم جان نواز صبح.

عشق اگر عشق باشد هر روز جوشش و آتشش فزونی یابد و خلاص از عشق محال.

گمان نمیبرم اگر تمام نقاشان سترگ تاریخ هنر جمع شوند، بتوانند ثانیه‌ای از عشق میان عاشق و معشوق را

به تصویر درآورند و یا تمام شاعران گستره بشریت بتوانند آن را به تمثیل درآورند. کدام قدرت را با عشق برابر

توان کرد؟

کسانی ‌گویند که "از دل برود هر آن چه از دیده رود." آری کششهای کودکانه با غمزه‌ای یا عشوه‌ای می‌آید و

با چند صباح دوری، کپک می‌زند و می‌رود. ولی این را چه نسبت است با عشق؟ عشق، همه‌ی بقا و هستی

عاشق است؛ شوریدگی اوست، یکتا شدن است با معشوق. و مگر برای عاشق دلی جز دل معشوق می‌ماند

که از صفحات آن، عکس رخ یار برود؟

آتش ست این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر مِی فتاد



گریه‌ی دل

در پیاده روهای خیابان‌ها آدم‌ها را بنگر؛

صورت‌هاشان را دقیق نگاه کن؛

می‌توانی حال دلشان را از صورتشان خوب بخوانی.

گویی که صورت‌ها ویترین دل‌هاست.

یکی آرامش دل را در چهره دارد؛

دیگری گرمای قلبش را؛

این یکی مهربانی‌ درونش در نگاهش موج می‌زند؛

و آن ‌یکی با دل خود جدل می‌کند؛

و دیگری دل خود را به شکیبایی فرا می‌خواند؛

آن یکی گوش به حرف دلش سپرده است؛

و آن یکی با دلش سخن می‌گوید.

آری صورت‌ها دل‌ها را نشان می‌دهند.

ومن از همه‌ی آن‌ها، صورتی را بیشتر می‌شناسم که گریه‌ی دل را نشان می‌دهد.

تا حال صدای گریه‌ی دل را شنیده‌ای ؟

آن هنگام که مرغ دل از شوق تو عزم پرواز دارد ولی نمی‌تواند از قفس سینه بگذرد می‌دانی چه حالی دارد؟

آن هنگام که هق‌هق گریه و اشکی که از دل برآید و بر چشم نشیند و تمام صورت را در برگیرد و دل راهی برای آرامش نیابد الا دیدار یار و دوری را بزرگتر از آن بیند که تحمل تواند کرد، دیده‌ای؟

من می‌دانم که عاشق باید بی قراری‌ها را تحمل کند و می‌دانم که عاشق در کوره فراق باید که سوخته شود و می‌دانم که جانش در صدف دوری باید دفن شود و باید که از دیدگان، خون دل جاری سازد؛ آری خوب می‌دانم اما بسیار سخت است و دانستن چیزی از سختی آن نمی‌کاهد.

سخت است که دل گاهی گاه چون زمستانی سرد و یخ بسته و یا چون آسمانی ابری با بغضی سیاه باشد و یا  چون ابری غریب ببارد و از نبودن معشوق بهانه گیرد و بگرید و آرام و قرار از کف بدهد و کسی را یارای یاری‌اش نباشد و آن چنان بایست زار بزند که دریای اشکش بخشکد و در نهایت هم خود را باید آرام سازد با این جمله که عشق گر چه سخت است و دشوار اما زیباست و شیرین.

آری دل‌ها نیز گاهی می‌گریند و چه دردمندانه است گریه‌ی دل‌ها.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 20:44 توسط امیر| |

Design By : pesare-jahaname.blogfa.com